دانلود مقاله داستان پیرزنی بر جاده

  • Code: # 20046

  • تعداد صفحات: 15
  • فرمت فایل: Word
  • سال: مشخص نشده
  • مقطع: مشخص نشده
  • دسته بندی: ادبیات - زبان فارسی
قیمت جدید: ۷,۰۰۰ تومان
۱۱,۰۰۰ تومان
دانلود
  • خلاصه
  • فهرست
  • خلاصه دانلود مقاله داستان پیرزنی بر جاده

    نویسنده: شریل تمپچین
    اکتبر 1944 بود.

    لایه های نازک برفی زود هنگام،، ایالت مینه سوتای جنوبی را پوشانده بود.

    برفِ قسمتهای زیادی، به جز قسمتهایی که در سایه قرار داشت، از بین رفته و زمین گل آلود، از وسط قسمتهای ذوب شده، خود نمایی می‌‌کرد.

    کشتزارها خلوت و کسالت آور بودند و زیر آسمان سربی، خسته به نظر می‌‌رسیدند.

    فصل حاصلخیزی و رشد سپری شده بود.

    مزارع، محصولشان را داده و حالا در انتظار خواب طولانی زمستانی، به سر می‌‌بردند.


    در آسمان، فریاد خشنی، سکوت را می‌شکند.

    کلاغی سیاه، به آرامی‌پرواز می‌‌کند.

    با سر بزرگش، چرخزنان، در حال از نظر گذراندن مناظر زیر است.

    از پنجره ‌ ک خانه روستایی، دختری ده ساله در حال تماشای پرواز اوست تا پس از مدتی از نظر ناپدید می‌شود.

    دختر چشمانش را می‌مالد، و خمیازه ای می‌‌کشد.

    هوای دلگیر، او را خواب آلود و بی حال کرده است.

    می‌‌خواهد به اتاقش بر گردد وبر تختش بِلَمَد و کتاب (پنج فلفل ریزه) را بخواند.


    - (آنی )!افکار پوچ را رها کن !

    میز چیده شدخواهش می‌‌کنم زودتر بیا!


    این مادرش بود که با صدای بلندی، از آشپزخانه صدایش می‌زد.


    - مارگارت!

    تو هم برو پسرها را صدا بزن و سپس بیا به من کمک کن تا غذا را سر میز بیاریم.


    هر دو با هم گفتند :
    - چشم !ماما!


    و خواهرش رفت، بچه های کوچکتر را پیدا کند.

    همین که آنی، از مرتب کردن ظرف و قاشق و چنگال فارغ شد.

    سه پسر
    کوچک که موهایشان به هم ریخته بود ، جست و خیز کنان، وارد اتاق غذا خوری شدند.

    هر کدام کپی آن یکی، اما در اندازه های متفاوت.

    همه پشت میز نشستند.


    مارگارت و مادرشان، دیگ بزرگ سوپ جوجه و همچنین دیسی از نانهای برش خورده، که برای عصرانه، مورد استفاده قرار می‌‌گرفت را، داخل اتاق آوردند.

    .


    مادر:
    - مارگارت!

    تو زحمت بشقابهای سوپ را بکش!

    تا من هم یک کاسه برای بابایتان ببرم، ببینم می‌‌توانم او را مجبور کنم، کمی‌‌بخورد.

    بچه ها!

    شما هم مطیع خواهرانتان باشید!

    شنیدید !


    ناگهان از راهرو، زنگ تلفن، به صدا در آمد.

    دو زنگ کوتاه، دو بلند.

    و همه، منتظرانه به آن سمت خیره شدند.

    مادر ، گوشی را بر داشت، و با صدای بلند گفت :
    - الو، سلام!

    آیرس نلسون، بفرمایید!


    صدای مردی از طرف دیگر آمد.


    - من دکتر لارسن هستم.

    همسرم می‌‌گوید شما چند بار تماس گرفته اید.

    حال فرِِِد، چطور است ؟
    - خب!

    حالش چندان خوب نیست، دکتر!

    بیماری اش، ممکن است به سینه پهلو، منجر شود.

    بد، نفس می‌‌کشد.

    و نمی‌‌توانم وادارش کنم که چیزی بخورد.

    من نگرانم.

    دوست دارم یک نوک پا بیایید، دوباره او را ببینید.

    در این لحظه، سکوت کوتاهی، حکمفرما شد.

    و او شنید که دکتر، نفس عمیقی کشید.


    دکتر :
    - خانم آیرس!

    اگر بتوانم، سعی می‌‌کنم امشب خودم را برسانم.

    اما احتمالاً، آمدنم تا صبح، به طول خواهد انجامید.

    آدمهای زیادی، به این نوع آنفلوآنزا، دچار شده، و تلفنهای زیادی، در این زمینه، به من شده است، که قبل از اینکه به مسئله شما
    بپردازم، باید در مورد آنها اقدام کنم.

    البته، زیاد طول نخواهد کشید.


    لحن صدایش آهسته ترشد.


    بپردازم، باید در مورد آنها اقدام کنم.

    لحن صدایش آهسته ترشد.

    گوش کنید!

    اگر برایتان امکان دارد به شهر بیایید، من برایتان، مقداری دارو، در دفترم، کنار خواهم گذاشت، که ممکن است به شما کمک کند.

    داروی جدیدی است، و من نتایج نسبتاً خوبی، با آن گرفته ام، چطور است؟

    - خوب البته که خوب است.

    من هر جور هست، خواهم آمد، یا بزرگترین دخترم را خواهم فرستاد.

    از لطف شما متشکرم، دکتر!

    و گوشی تلفن را گذاشت.

    مارگارت پرسید: - مرا کجا می‌‌خواهی بفرستی ماما!

    آیا دکتر نمی‌آید ؟

    - و قتی شامتان را خوردید، خواهم گفت.

    حالا باید بروم طبقه بالا به پدرتان سری بزنم.

    وقتی پانزده دقیقه بعد مادر برگشت، بیشتر از قبل، نگران به نظر می‌‌رسید.

    مادر : مارگارت !باید سوار شوی و به شهر بروی و داروها را از مطب دکتر بگیری، پس آماده شو !

    مارگارت: - با ماشین، آنهم تنها خودم ؟

    مادر : - خب !

    من که سر رشته ای در رانندگی ندارم و با تندی ادامه داد : - من به هر حال، باید اینجا پیش پدرتان بمانم.

    تو راننده خوبی هستی!

    و من فکر می‌‌کنم که کارت را خوب انجام خواهی داد.

    مارگارت، چهار ده ساله بود و از یازده سالگی، رانندگی را شروع کرده بود.

    اما هرگز، تنهایی، در کشتزار ها، رانندگی نکرده بود.

    آنی، از حالت صورت خواهرش، می‌‌توانست بفهمد که فکر تنها سفر کردن به شهر، او را هیجانی کرده و ترسانده است.

    بنابر این با التماس گفت : - ماما !

    بگذار من هم بروم.

    خواهش می‌‌کنم!

    پسرها هم، همگی با هم گفتند: ما را هم بگذار برویم.

    مارگارت گفت: من دوست دارم آنی بیاید، که در این صورت، تنها نخواهم بود.

    مادر گفت: فکر می‌‌کنم که بد نباشد آنی هم با تو بیاید.

    اما مستقیم بروید و برگردید.

    برای هیچ چیز دیگر، صبر نکنید.

    خوب گوش کنید!

    این یک سفر تفریحی نیست.

    آنها با وقار، به علامت تایید، سرشان را تکان دادند و به سمت لباسهایشان دویدند.

    کوچکترین پسر، که هشت سالش بود، پرسید: - چرا ما، نمیتوانیم برویم ماما؟

    مادر: - زیرا اینجا، مادرتان به شما، احتیاج دارد.

    آغوشش را به شکل ترسناکی باز کرد و او را ترساند.

    مادر، یک جفت از کاسه های خالی روی میز، را برداشت و به سرعت، به سمت آشپزخانه به راه افتاد.

    و از فرزندش که خیره نگاهش می‌‌کرد، دور شد.

    وقتی به فرزند کوچکش نگاه می‌‌کرد نمی‌‌توانست به پسر بزرگترش، باد فکر نکند که در ارتش، در حال جنگ بود.

    وقت و بی وقت، فکر اینکه او مجروح شده‌ ا در موقعیت خطرناکی است آزارش می‌داد، و اندوهی او را فرا می‌‌گرفت که تقریبا برایش غیر قابل تحمل بود.

    (باد) موی زرد کم رنگ و بی کک مکی داشت با چشمهای آبی کم رنگ، درست مثل بچه های کوچک.

    دقیقا به پدرش رفته بود، که حالا در طبقه بالا دراز کشیده و شدیداً بیمار بود.

    آنهم از نوع بدترش و چشمهای ملتهبش، بی صدا، از او التماس کمک داشت.

    آیرس از بیچارگی اش، کلافه شده بود.

    دخترها، دم در آشپزخانه، لباسهایشان را پوشیده و پوتینهایشان را، دستمال کشیده بودند.

    مادر، مقداری پول، از کوزه دهان گشاد داخل آبدارخانه برداشت و آنها را به مارگارت داد تا بابت بهای دارو ها بپردازد.

    همچنان که داشتند بیرون می‌‌رفتند مادر رو به آنها کرد و گفت : - باید کاملا دقت کنید.

    خیلی تند نرانید!

    اما وقت را هم تلف نکنید!

    سعی کنید، قبل از اینکه هوا تاریک شود، بر گردید.

    هر دو با هم گفتند: - هر آنچه شما گفتید، همان را انجام خواهیم داد.

    ذوب برفها، جاده را گل آلود کرده بود.

    آنی، با غرور ، روی صندلی عریض جلو نشست.

    خواهر بزرگش، فورد را، از زمین پر از چاله گل آلود، بیرون کشید و آن را به جاده شنی که به شهر، منتهی می‌شد، هدایت کرد.

    مارگارت، به آرامی‌دنده ها را عوض کرد، به آنی نگاهی انداخت و لبخندی زد.

    یکی دو مایل از راه را، مشتاقانه به گپ و گفتگو با هم پرداختند.

    اما چندی نگذشت که ترجیح دادند کمی‌استراحت کنند و از تماشای مناظر بیرون لذت ببرند.

    شهر کوچک بارلو تنها هفت مایل، از مزرعه فاصله داشت، اما گل آلود بودن جاده و بی تجربگی مارگارت، سرعت آنها را کُند کرده بود.

    پس از نیم ساعتِ دلپذیر، جلو مطب دکتر، متوقف شدند، مطبی که منزل دکتر هم بود.

    زن دکتر، جلوی در، به استقبالشان آمد، و از آنها دعوت کرد که در آشپزخانه گرم، منتظر بمانند، تا او بسته کوچک محتوی دارو را بیاورد.

    پس از اینکه همسر دکتر بر گشت، اصرار کرد که چند فنجان کاکائوی داغ، بنوشند.

    آنی به خواهر بزرگش نگاهی انداخت و نمی‌دانست که باید بپذیرد یا نه.

    مادرشان گفته بود که وقت را تلف نکنند.

    اما مارگارت خیلی مودب بود و خجالت می‌‌کشید روی کسی را زمین بیاندازد.

    بنابر این، آن مایع داغ شیرین را نوشیده، از همسر دکتر تشکر کرده، و دوباره به راه افتادند.

    وقتی شهر را ترک می‌‌کردند، روشنی کم کم داشت از آسمان محو می‌شد.

    هوای غبار آلود نیمه روشنی بر همه جا حکومت داشت.

    جاده خلوت بود.

    و مارگارت با احساس رضایت بیشتر و با سرعت بهتر، فورد را به پیش می‌‌راند.

    ناگهان از جایی، اندام سیاه‌ ک پرنده بزرگ، مستقیما و به سرعت جلوی ماشین، فرود آمد.

    مارگارت فرمان را به سمت کنار چرخاند، و روی ترمز فشار داد.

    فورد متوقف شده و با سرفه ای خاموش شد.

    آنی در حالی که گریه می‌‌کرد و جایی از سرش را که به جلوی ماشین خورده بود می‌مالید.

    گفت : - این چی بود؟!خوردیم به اش ؟!

    مارگارت که در جا میخکوب شده و فرمان را محکم با هر دو دستش چسبیده بود گفت: - خدای من !چقدر ترسیدم !

    - حالا چه کنیم؟

    - بهتره برویم بیرون، ببینیم چه اتفاقی افتاده.

    هر دو خارج شده و به سمت جلوی اتومبیل حرکت کردند.

    آنی دو دستش را جلوی صورتش گرفته بود و از لای انگشتانش، دزدانه، نگاه می‌‌کرد،هراسناک از آنچه ممکن است با آن مواجه شود.

    در نور گرفته و سرخ رنگ غروب، پیرزنی بر جاده نشسته بود، و به نظر می‌‌رسید که دستپاچه شده است.

    دخترها بهتشان بر داشته بود.

    مارگارت: - وای خدای من!

    واقعاً متاسفم.

    ندیدمتان.

    بد جوری که صدمه ندیدید؟

    پیرزن سرش را چرخاند و به دخترها نگاه کرد.

    مثل یک پرنده، چشمهای سیاه روشن، و قیافه هوشمند و چین و چروک داری داشت.

    در حالی که دستانش را دراز کرده بود گفت: - خب!

    همین طور آنجا نایستید!

    کمکم کنید!

    هر دو، عجولانه، جلو رفتند و پیرزن فوراً روی دو پایش ایستاد، پاهای گل آلودش را تمیز کرد وگرد وخاک بالاپوش سیاه بلندش را تکاند.

    مارگارت دوباره سوال کرد : - شما.

    شما که صدمه ندیدید؟!

    قادر نبود باور کند که از این حادثه هولناک، قسر در رفته است.

    - نه!

    با خوردن به ماشین شما، من فقط تعادلم را از دست دادم.

    جای نگرانی نیست.

    و انگشتهای لاغر چنگال مانندش را تکان داد.

    - عجیبه !چمدانم کجاست ؟مثل اینکه آن را انداخته ام.

    در نور ضعیف، شروع به جستجو کرد.

    آنی و مارگارت هم، شروع به گشتن کردند.

    آنی زیر ماشین، چشمش به آن خورد و آن را به سمت خود کشید.

    چمدان چرمی‌‌کهنه ای که به نظر می‌‌رسید خیلی وقت است مورد استفاده قرار گرفته است.

    با صدای بلند گفت : - خیلی سنگینه!

    مگه چی توشه؟

    و آن را رها کرد.

    پیرزن چشمانش را باز و بسته کرد و گفت : - چیز زیادی داخلش نیس.

    فقط داخلش غم دنیاست.

    یک نگاه به دو دختر و یک نگاه به فورد انداخت و فکورانه، چانه اش را خاراند.

    به نظر می‌‌رسید، تصمیمی‌‌گرفته است.

    کتش را دورش جمع کرد و در یک لحظه چمدان را بیرون کشید.

    سپس با چرب زبانی گفت : از آنجا که مسیر من و شما، یکی است، خوشحال می‌شوم اگر بتوانم با شما دخترها، همسفر شوم.

    پشت سر آنها نشست و چمدانش را هم کنارش گذاشت.

    آنی، از صندلی جلویی، زیر چشمی‌‌نگاهی به او انداخت.

    و همگی در امتداد جاده به راه افتادند.

    در فضای نیمه تاریک، چشمهای سیاه پیرزن، برق می‌زد.

    مجهولاتی در مورد او وجود داشت.

    آنی نمی‌‌توانست به‌ اد بیاورد که او را قبلاً، کجا دیده است.

    آنی : - مادام !

    آیا شما به دید و بازدید کسی این اطراف نرفته اید ؟

    پیرزن : - اوه البته!

    رفته بودم به دیدن خانم‌ها رولد جانسون.

    شاید شما او را بشناسید.

    آنی: - او دوست مادر ماست.

    و اویلین جانسون هم همکلاس من است.

    هفته قبل، مدرسه نیامده بود.

    فکر می‌‌کنم چون مامانش مریض بود، اویلین مجبور شده بود در خانه بماند، تا از بچه های کوچک مواظبت کند.

    پیرزن آهی کشید : - بله!

    او خیلی بیمار بود.

    این بود که من ترجیح دادم برگردم.

    آنی : - پدر ما هم مریض است.

    پیرزن با قیافه ای حاکی از هم دردی : - او هم ؟

    این خیلی ناگوار است.

    آنی : - من و مارگارت، برای گرفتن بعضی از داروهایش، سوار ماشین شدیم و به شهر رفتیم، زیرا دکتر، تا فردا نمی‌‌توانست از او دیدار کند.

    آنی ادامه داد: من و مارگارت، قبل از این، هرگز تا شهر، رانندگی نکرده بودیم.

    امیدوارم بابای ما، چیزیش نشود، زیرا اگر این اتفاق بیافتد، ما نمی‌دانیم چه باید بکنیم.

  • فهرست دانلود مقاله داستان پیرزنی بر جاده

  • ثبت سفارش
    عنوان محصول
    قیمت