دانلود مقاله رایگان نقد روایات اهل سنت پیرامون بعثت

  • Code: # 28693

  • تعداد صفحات: 5
  • فرمت فایل: Word
  • سال: مشخص نشده
  • مقطع: مشخص نشده
  • دسته بندی: دانلود مقاله های رایگان
قیمت جدید: رایگان
  • خلاصه
  • فهرست
  • خلاصه دانلود مقاله رایگان نقد روایات اهل سنت پیرامون بعثت

    نقد روایات اهل سنت پیرامون بعثت

    عروه بن زبیر شاید پیش خود فکر کرده کسى که در هرعلمى داناترین مردم روى زمین باشد در امثال اینگونه امور نیزمیتواند اظهار نظر کند،و امثال بخارى و مسلم نیز این اظهار نظرشخصى را بعنوان یکحدیث صحیح در کتاب خود آورده و بدان‏احتجاج کرده‏اند.

     داستان کیفیت‏ بعثت آن حضرت را بزرگان اهل سنت‏مانند بخارى و مسلم و ابن هشام در سیره طبق روایتى که ازعایشه نقل کرده‏اند و آنرا صحیحترین روایت در باب وحى‏دانسته و روى جملات آن بحث کرده و بلکه طبق پاره‏اى ازمضامین آن فتوى داده‏اند اینگونه است:
    «قال البخارى:حدثنا یحیى بن بکیر،حدثنا اللیث،عن عقیل،عن ابن شهاب،عن عروه بن الزبیر،عن عائشه رضى الله عنها انهاقالت:
    اول ما بدى‏ء به رسول الله صلى الله علیه و سلم من الوحى الرؤیاالصالحه فى النوم،و کان لا یرى رؤیا الا جاءت مثل فلق الصبح.
    ثم حبب الیه الخلاء،و کان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه-و هوالتعبد-اللیالى ذوات العدد قبل ان ینزع الى اهله و یتزود لذلک،ثم‏یرجع الى خدیجه فیتزود لمثلها.
    حتى جاءه الحق و هو فى غار حراء.
    فجاءه الملک فقال:اقرا.فقال:ما انا بقارى‏ء.قال:فاخذنى‏فغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى.فقال:اقرا فقلت:ما انابقارى‏ء.

    فاخذنى فغطنى الثانیه حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى.
    فقال:اقرا.فقلت:ما انا بقارى‏ء،فاخذنى فغطنى الثالثه حتى بلغ‏منى الجهد.ثم ارسلنى فقال:اقرا باسم ربک الذى خلق.

    خلق‏الانسان من علق،اقرا و ربک الاکرم.الذى علم بالقلم.علم‏الانسان ما لم یعلم.
    فرجع بها رسول الله صلى الله علیه و سلم یرجف فؤاده،فدخل‏على خدیجه بنت‏خویلد،فقال،زملونى زملونى.فزملوه حتى ذهب‏عنه الروع.
    فقال لخدیجه -و اخبرها الخبر-:لقد خشیت على نفسى.
    فقالت‏خدیجه :کلا،و الله لا یخزیک الله ابدا.انک لتصل‏الرحم و تقرى الضیف،و تحمل الکل،و تکسب المعدوم،و تعین على‏نوائب الحق.

    فانطلقت‏به خدیجه حتى اتت ورقه بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزى ابن عم خدیجه .و کان امراءا قد تنصر فى الجاهلیه ،و کان‏یکتب الکتاب العبرانى،فیکتب من الانجیل بالعبرانیه ما شاء الله ان‏یکتب.و کان شیخا کبیرا قد عمى.
    فقالت له خدیجه :یابن عم!اسمع من ابن اخیک.فقال له ورقه :
    یابن اخى ماذا ترى؟فاخبره رسول الله صلى الله علیه و سلم خبر ماراى.فقال له ورقه :هذا الناموس الذى کان ینزل على موسى،یالیتنى فیها جذعا،لیتنى اکون حیا،اذ یخرجک قومک.فقال‏رسول الله صلى الله علیه و سلم:«او مخرجى هم؟!

    »فقال:نعم،لم یات احد بمثل ما جئت‏به الا عودى،و ان یدرکنى یومک انصرک‏نصرا مؤزرا.
    ثم لم ینشب ورقه ان توفى و فتر الوحى‏»تا اینجا روایتى است که بخارى در نخستین باب صحیح‏خود نقل کرده و این روایت دنباله‏اى هم دارد که بخارى آنرا درکتاب التعبیر با همین سند و متن روایت کرده و دنباله آن چنین‏است:
    «...و فتر الوحى فتره .حتى حزن رسول الله صلى الله علیه‏و سلم-فیما بلغنا-حزنا غدا منه مرارا کى یتردى من رؤوس شواهق‏الجبال.فکلما اوفى بذروه جبل لکى یلقى نفسه تبدى له جبریل‏فقال:یا محمد،انک رسول الله حقا.فیسکن لذلک جاشه،و تقرنفسه،فیرجع.فاذا طالت علیه فتره الوحى غدا لمثل ذلک.قال:
    فاذا اوفى بذوره جبل تبدى له جبریل فقال له:مثل ذلک‏» (1) ترجمه:
    بخارى به سند خود از عایشه روایت کرده که گوید:نخستین بارى‏که وحى بر رسول خدا«ص‏»آمد خوابهاى راست‏بود که خوابى نمى‏دید جز آنکه مانند صبح روشن مى‏آمد،سپس به حالت‏خلوت علاقه‏مند شد ودر غار حرا خلوت گزیده و شبهاى معدودى را به عبادت مى‏گذراند پیش‏از آنکه به نزد خانواده بیاید و براى آن توشه گیرد،سپس به نزد خدیجه‏بازگشته و براى آن توشه برمى‏گرفت.
    تا وقتى که حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود.
     

    داستان کیفیت‏بعثت آن حضرت را بزرگان اهل سنت‏مانند بخارى و مسلم و ابن هشام در سیره طبق روایتى که ازعایشه نقل کرده‏اند و آنرا صحیحترین روایت در باب وحى‏دانسته و روى جملات آن بحث کرده و بلکه طبق پاره‏اى ازمضامین آن فتوى داده‏اند اینگونه است: «قال البخارى:حدثنا یحیى بن بکیر،حدثنا اللیث،عن عقیل،عن ابن شهاب،عن عروه بن الزبیر،عن عائشه رضى الله عنها انهاقالت: اول ما بدى‏ء به رسول الله صلى الله علیه و سلم من الوحى الرؤیاالصالحه فى النوم،و کان لا یرى رؤیا الا جاءت مثل فلق الصبح.

    ثم حبب الیه الخلاء،و کان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه-و هوالتعبد-اللیالى ذوات العدد قبل ان ینزع الى اهله و یتزود لذلک،ثم‏یرجع الى خدیجه فیتزود لمثلها.

    حتى جاءه الحق و هو فى غار حراء.

    فجاءه الملک فقال:اقرا.فقال:ما انا بقارى‏ء.قال:فاخذنى‏فغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى.فقال:اقرا فقلت:ما انابقارى‏ء.

    فاخذنى فغطنى الثانیه حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى.

    فقال:اقرا.فقلت:ما انا بقارى‏ء،فاخذنى فغطنى الثالثه حتى بلغ‏منى الجهد.ثم ارسلنى فقال:اقرا باسم ربک الذى خلق.

    خلق‏الانسان من علق،اقرا و ربک الاکرم.الذى علم بالقلم.علم‏الانسان ما لم یعلم.

    فرجع بها رسول الله صلى الله علیه و سلم یرجف فؤاده،فدخل‏على خدیجه بنت‏خویلد،فقال،زملونى زملونى.فزملوه حتى ذهب‏عنه الروع.

    فقال لخدیجه-و اخبرها الخبر-:لقد خشیت على نفسى.

    فقالت‏خدیجه:کلا،و الله لا یخزیک الله ابدا.انک لتصل‏الرحم و تقرى الضیف،و تحمل الکل،و تکسب المعدوم،و تعین على‏نوائب الحق.

    فانطلقت‏به خدیجه حتى اتت ورقه بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزى ابن عم خدیجه.و کان امراءا قد تنصر فى الجاهلیه،و کان‏یکتب الکتاب العبرانى،فیکتب من الانجیل بالعبرانیه ما شاء الله ان‏یکتب.و کان شیخا کبیرا قد عمى.

    فقالت له خدیجه:یابن عم!اسمع من ابن اخیک.فقال له ورقه: یابن اخى ماذا ترى؟فاخبره رسول الله صلى الله علیه و سلم خبر ماراى.فقال له ورقه:هذا الناموس الذى کان ینزل على موسى،یالیتنى فیها جذعا،لیتنى اکون حیا،اذ یخرجک قومک.فقال‏رسول الله صلى الله علیه و سلم:«او مخرجى هم؟!

    »فقال:نعم،لم یات احد بمثل ما جئت‏به الا عودى،و ان یدرکنى یومک انصرک‏نصرا مؤزرا.

    ثم لم ینشب ورقه ان توفى و فتر الوحى‏»تا اینجا روایتى است که بخارى در نخستین باب صحیح‏خود نقل کرده و این روایت دنباله‏اى هم دارد که بخارى آنرا درکتاب التعبیر با همین سند و متن روایت کرده و دنباله آن چنین‏است: «...و فتر الوحى فتره.حتى حزن رسول الله صلى الله علیه‏و سلم-فیما بلغنا-حزنا غدا منه مرارا کى یتردى من رؤوس شواهق‏الجبال.فکلما اوفى بذروه جبل لکى یلقى نفسه تبدى له جبریل‏فقال:یا محمد،انک رسول الله حقا.فیسکن لذلک جاشه،و تقرنفسه،فیرجع.فاذا طالت علیه فتره الوحى غدا لمثل ذلک.قال: فاذا اوفى بذوره جبل تبدى له جبریل فقال له:مثل ذلک‏» (1) ترجمه: بخارى به سند خود از عایشه روایت کرده که گوید:نخستین بارى‏که وحى بر رسول خدا«ص‏»آمد خوابهاى راست‏بود که خوابى نمى‏دید جز آنکه مانند صبح روشن مى‏آمد،سپس به حالت‏خلوت علاقه‏مند شد ودر غار حرا خلوت گزیده و شبهاى معدودى را به عبادت مى‏گذراند پیش‏از آنکه به نزد خانواده بیاید و براى آن توشه گیرد،سپس به نزد خدیجه‏بازگشته و براى آن توشه برمى‏گرفت.

    تا وقتى که حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود.

    پس فرشته نزد آنحضرت آمده و گفت:بخوان:فرمود:من خواندن‏ندانم!گوید:پس آن فرشته مرا گرفت و بسختى فشارم داد بدان حد که‏طاقتم تمام شد سپس رهایم کرد و گفت:بخوان!من گفتم:خواندن‏ندانم،دوباره مرا گرفت و براى بار دوم مرا بسختى فشار داد بحدى که‏طاقتم تمام شد آنگاه رهایم کرد و گفت:بخوان!گفتم:خواندن ندانم،که براى سومین بار مرا گرفت و بسختى فشارم داد بحدى که طاقتم تمام‏شد و سپس مرا رها کرده و گفت: بخوان بنام پروردگارت که آفرید...(تا بآخر آیات) پس رسول خدا«ص‏»بازگشت در حالى که دلش میلرزید و بهمان‏حال بنزد خدیجه آمد و گفت:مرا بپوشانید،مرا بپوشانید!

    پس آنحضرت راپوشاندند تا اضطراب و ترس از او دور شد.

    رسول خدا شرح حال خود را براى خدیجه بیان داشته و فرمود:من برخویشتن بیمناکم!

    خدیجه گفت:هرگز!بخدا سوگند که خداوند تو را خوار نخواهد کرد،زیرا تو صله رحم میکنى و مهمان‏نوازى و سختیها را تحمل مى‏کنى و ناداران را دارا مى‏کنى و بر پیش‏آمدهاى حق کمک مى‏کنى!

    سپس خدیجه آنحضرت را برداشته و بنزد ورقه بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزى که پسر عموى خدیجه بود آورد،و او مردى بود که در زمان‏جاهلیت‏بدین نصرانیت درآمده بود و کتابهاى عبرانى و انجیل را بمقدارزیادى نوشته و پیرمردى بود که کور شده بود.

    خدیجه بدو گفت:عموزاده از برادرزاده‏ات بشنو!ورقه گفت: عموزاده چه مى‏بینى؟رسول خدا«ص‏»آنچه را دیده بود بدو خبر داد،ورقه گفت:این همان ناموسى است که بر موسى نازل میشد و اى کاش‏من امروز جوانى بودم اى کاش من در آنروز که قوم تو تو را بیرون میکنندزنده بودم،رسول خدا«ص‏»فرمود:مگر مرا بیرون مى‏کنند؟گفت: آرى،هر کس گفتارى مانند تو براى مردم بیاورد مورد دشمنى قرارمیگیرد و اگر آنروز تو را من درک کنم پیوسته تو را یارى خواهم کرد.

    و پس از این جریان بمدت کمى ورقه از دنیا رفت،و وحى قطع‏شد...

    ...چنانچه رسول خدا بسختى غمگین گردید تا بدانجا که بارهاخواست‏خود را از بالاى نوکهاى کوهها پرت کند و هر بار که ببالاى کوهى‏میرفت تا خود را پرت کند جبرئیل در برابر او ظاهر میشد و مى‏گفت:اى‏محمد تو بحق رسول خدا هستى،و همان سبب میشد که دلش آرام گیرد،و جانش استقرار یابد،و چون فترت وحى طول مى‏کشید دوباره بهمان‏فکر میافتاد و چون به بالاى کوه میرفت جبرئیل در برابر او ظاهر میشد و همان سخنان را به او مى‏گفت...!

    و اینک تحقیقى درباره سند و متن این حدیث‏اما از نظر سند:همانگونه که شنیدید این حدیث از زهرى از عروه بن زبیر ازعایشه نقل شده...و زهرى همان کسى است که در تثبیت‏حکومت مروانیان و ستمگران نقش داشته و نویسنده هشام بن‏عبد الملک و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفته‏اند که در آخرعمر توبه کرده و جزء اصحاب امام چهارم علیه السلام درآمده،اما آیا این حدیث را قبل از توبه نقل کرده با بعد از آن؟

    نمیدانیم!...

    و گذشته از این،سماع او از عروه بن زبیر نیز به اثبات‏نرسیده چنانچه ابن حجر در تهذیب التهذیب گفته...

    (2) و عروه بن زبیر-برادر عبد الله بن زبیر و خواهر زاده عایشه-نیزهمان کسى است که براى تثبیت همان حکومت غاصبانه موقت‏برادرش عبد الله بن زبیر در مکه و مدینه از انتساب هر دروغ‏و تهمتى نسبت‏به بنى هاشم باک نداشت تا آنجا که ابن‏ابى الحدید از استادش اسکافى نقل مى‏کند که عروه بن زبیر از کسانى بود که از معاویه پول مى‏گرفت و در مذمت على‏علیه السلام حدیث جعل میکرد،و سپس از این نمونه حدیثهاى‏جعلى،که بوسیله کیسه‏هاى پول معاویه شرف صدور و اجلال‏نزول فرموده بود!حدیث زیر را-طبق همین سندى که اینجااست-نقل مى‏کند که زهرى از عروه بن زبیر از عایشه نقل کرده‏که گوید: «کنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و على،فقال:یا عایشه ان‏هذین یموتان على غیر ملتى،او على غیر دینى‏»!

    (3) یعنى-من نزد رسول خدا«ص‏»بودم که عباس و على از درآمدند ورسول خدا«ص‏»فرمود:اى عایشه این دو نفر بیگانه از کیش من و یا برغیر دین و آئین من از دنیا بیرون میروند و میمیرند!

    و در دشمنى با على علیه السلام در حدى بود که هرگاه نام‏آنحضرت نزد او برده میشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهاى‏خود را بعنوان اظهار تاسف بهم میزد و مى‏گفت:آیا على پاسخ‏آنهمه خون مسلمانان را که ریخت چه میدهد؟

  • فهرست دانلود مقاله رایگان نقد روایات اهل سنت پیرامون بعثت

  • ثبت سفارش
    عنوان محصول
    قیمت