دانلود مقاله امام حسین ‏علیه السلام و دشمنان ایشان

  • Code: # 15439

  • تعداد صفحات: 9
  • فرمت فایل: Word
  • سال: مشخص نشده
  • مقطع: مشخص نشده
  • دسته بندی: مشاهیر و بزرگان
قیمت جدید: ۷,۰۰۰ تومان
۱۱,۰۰۰ تومان
دانلود
  • خلاصه
  • فهرست
  • خلاصه دانلود مقاله امام حسین ‏علیه السلام و دشمنان ایشان

    آنچه در زیر می‏خوانید، سرنوشت‏شوم کسانی است که امام حسین‏علیه السلام و یاران باوفایش را به شهادت رساندند.


    ...

    آنان که بعد از حادثه عاشورا طعم تلخ مرگ را چشیدند وچیزی جز شقاوت و ذلت از خودشان به جای نگذاشتند.


    1- عبیدالله ابن زیاد(ابن مرجانه)
    عبیدالله ابن زیاد هنگام حادثه عاشورا والی کوفه بود.

    امام‏حسین و یارانش به دستور او به شهادت رسیدند.

    به ابن زیاد «ابن‏مرجانه‏» هم می‏گویند چون مادرش که کنیزی زناکار و مجوسی بود،«مرجانه‏» نام داشت.

    وی عمربن سعد و سپاهش را به کربلا فرستادتا امام حسین(ع)را به بیعت وادار سازند و یا او و یارانش را به‏شهادت برسانند و اهل‏بیتش را به اسارت بگیرند.


    ابن زیاد پس از مرگ یزید، ادعای خلافت کرد و اهل بصره و کوفه‏را به بیعت فراخواند ولی‏کوفیان او و یارانش را از شهر بیرون‏کردند و در صدد انتقام گرفتن از خون شهدای کربلا برآمدند.

    وی که‏به شام گریخته بود، برای خاموش ساختن انقلاب توابین به جنگ آن‏هاشتافت.


    سرانجام او در یکی از درگیری‏ها با سپاه مختار، در سال‏67 هبه هلاکت رسید.

    اکنون به چگونگی کشته شدن او اشاره می‏کنیم:
    به مختار گزارش دادند که عبیدالله ابن زیاد، با گردآوری‏سپاهی عظیم از سرزمین شام، در راه کوفه است.

    مختار سپاه اندکی‏گردآورد و ابراهیم ابن مالک اشتر را فرمانده آن قرار داد.

    آن‏هابرای مقابله با لشکرشام به سمت مرزهای شام رفتند.

    دو سپاه درمنطقه «موصل‏» باهم رو به رو شدند.

    طولی نکشید که جنگ سختی‏آغاز شد.

    سپاه شام شکست‏خورد و ابن زیاد اسیرشد.

    به دستورابراهیم سرش را از تنش جداکردند و همراه چند سر دیگر از بزرگان‏شام، به نزد مختار فرستادند.

    سرها را مقابل مختار به گوشه‏ای‏افکندند.

    تپه کوچکی از سرهای قاتلان امام حسین(ع)مقابل مختار به‏وجود آمد.

    هنوز چشمان مختار از سرهای سران کفر و فتنه برداشته‏نشده بود که «مار» کوچکی بعد از چند مرتبه پیچ و تاب خوردن،از لابلای سرها گذشت و خودش را به سرابن زیاد رساند.

    مار آرام‏آرام وارد بینی او شد و بعد از چند لحظه از گوشش بیرون آمد.

    بار دیگر وارد بینی‏اش شده از گلویش خارج شد.

    چند مرتبه این عمل‏تکرار شد و حیرت حاضران را برانگیخت.


    مختار سرابن زیاد را برای محمد حنفیه در مدینه فرستاد.

    محمدآن را نزد امام سجاد(ع)آورد.

    هنگامی که محمد سر را نزد امام‏سجاد(ع)حاضر کرد، امام(ع)مشغول غذاخوردن بود.

    امام(ع)با دیدن‏سرابن زیاد به زمین افتاد و سجده شکر بجا آورد و فرمود: «الحمدلله الذی ادرک لی‏ثاری من عدوی و جزی الله المختارخیرا» ; سپاس خداوند را که انتقام خون مرا از دشمنم گرفت وخداوند به مختار جزای خیر عنایت فرماید.


    سپس امام افزود: هنگامی که ما را نزد ابن زیاد بردند، او درحال غذا خوردن بود و سر بریده پدرم کنارش بود.

    آن موقع گفتم: خدایا!

    مرا نمیران تا سربریده ابن زیاد را به من نشان دهی.





    2- شمربن ذی الجوشن
    شمر از فرماندهان خشن و جنایتکار سپاه کوفه و شام در کربلابود.

    از مهمترین جنایات شرم آور او، بریدن سرمبارک‏امام‏حسین(ع)بود.

    برای پی‏بردن به عمق جنایات او این واقعه‏حزن‏آور را مرور می‏کنیم:
    تنها امام‏حسین(ع)باقی مانده بود.

    سپاه خون آشام کوفه و شام‏از هرسو حضرت را هدف تیر و سنگ و شمشیر و خنجر قرار داده‏بودند.


    ناگهان شمر با جماعتی بین امام و خیمه‏های عشق قرار گرفت.

    آن‏ها به خیمه‏ها نزدیک و نزدیک‏تر شدند.

    امام(ع)چون حرکت آن‏ها رابه سوی خیمه‏ها دید; فریاد برآورد:
    «ویلکم یا شیعه‏آل ابی‏سفیان ان لم یکن لکم دین و کنتم‏لاتخافون یوم المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم‏» ; وای برشما ای‏پیروان آل ابوسفیان!

    اگر شما دین ندارید و از حساب روز قیامت‏نمی‏ترسید، پس لااقل، در دنیای خود آزادمرد باشید.


    شمر در پاسخ امام فریاد زد: ای پسرفاطمه!

    چه می‏گویی؟!

    امام فرمود: من با شما می‏جنگم، شما با من.

    زن‏ها تقصیری‏ندارند، از گمراهان و متجاوزان خود جلوگیری کنید و تا زنده‏ام‏متعرض حرم من نشوید.

    شمر گفت: ای پسرفاطمه!

    متعرض حرم نخواهند شد.

    آن گاه شمر به سپاه خود خطاب کرد: همه متوجه حسین(ع)شوید وکار او را تمام کنید.

    باردیگر حمله شروع شد.

    حضرت همچنان می‏جنگید.

    بدنش سرچشمه‏ای‏دهها جویبار خون شده بود.

    ظالمی به نام «صالح بن‏ذهب‏» پیش آمدو ضربتی بر ران حضرت وارد کرد.

    حضرت نقش زمین شد.

    هنگامی که ضعف برامام حسین(ع)مسلط شد; سپاه اهریمن از جنگ‏دست کشید.

    مدت زمانی کوتاه صدای چکاوک شمشیرها شنیده نمی‏شد.

    کسی جرات وارد ساختن آخرین ضربه را نداشت.

    بار دیگر صدای شمردر فضا طنین انداز شد: وای برشما!

    چرا به این مرد مهلت می‏دهید؟

    مادرهایتان به‏عزایتان بنشینند.

    او را بکشید.

    امام مورد حمله سپاه جور قرار گرفت و پیکر مجروح و مصدومش‏پذیرای صدها تیر و شمشیر و خنجر شد.

    طولی نکشید که عمربن سعدبه شمر گفت: برو حسین(ع)را راحت کن!

    شمر پیش رفت و سراز بدن امام(ع)جدا کرد و گفت: بااین که می‏دانم آقا و پیشوا و فرزند رسول خدا و بهترین‏انسانها از جهت پدر و مادر هستی، در عین حال، سرت را جدامی‏کنم.

    گروهی از صاحبان مقاتل آورده‏اند که عمربن سعد فریاد زد: به سوی حسین(ع)بروید و او را راحت کنید.

    شمر به سوی حضرت‏شتافت و با کمال گستاخی برسینه حضرت نشست.

    در آن دمادم غم واندوه، امام چشمان خون گرفته‏اش را گشود.

    چشمش به چهره‏ی مردی‏جنایتکار افتاد و گفت: «اذا کان لابد من قتلی فاسقینی شربه من‏الماء» ; اکنون که ناگزیر به کشتن من کمربسته‏ای، با شربت آبی‏مرا سیراب کن.

    در این که شمر چه پاسخی گفته باشد، اختلاف است.

    برخی می‏گویند: شمر با لحن تمسخرآمیزی گفت: ای پسر ابوتراب!

    آیا گمان نمی‏کنی که پدرت ساقی حوض کوثر است‏و از آب آن به دوستانش می‏دهد؟

    صبرکن تا به دست پدرت سیراب‏گردی.

    آنگاه محاسن حضرت را با دست گرفت و با دوازده ضربه شمشیر سراز بدن حضرت جدا کرد.

    برخی دیگر گفته‏اند که شمر با لحن کینه توزانه‏ای پاسخ داد: سوگند به خدا!

    یک قطره از آب را نچشی تا مرگ را جرعه جرعه‏بچشی.

    شمر پس از شهادت امام حسین(ع)توسط عبیدالله ابن زیادماموریت‏یافت تا سرمبارک امام(ع)را به شام نزد یزید بن‏معاویه ببرد.

    وقتی مختار در کوفه قیام کرد، شمر از ترس انتقامجویی کوفیان‏از شهر بیرون رفت.

    مختار غلام و گروهی از یارانش را به تعقیب اوفرستاد.

    شمر غلام مختار را کشت و به خوزستان گریخت.

    مختار باردیگر جمعی از سپاهیانش را که ابوعمره فرمانده آن‏ها بود.

    به‏جنگ شمر فرستاد.

    آن‏ها شمر را کشتند و تن ناپاکش را جلو سگ‏هاانداختند.

    3- حرمله ابن کاهل اسدی وی یکی از سران جنایتکار سپاه شام بود که با بی‏رحمی تمام به‏قتل و غارت خاندان وحی در کربلا کوشید و با جنایات خود، روی‏جنایتکاران تاریخ را سفید کرد.

    او سرانجام به دست مختار افتاد.

    وقتی یقین کرد که کشته می‏شودچنین لب به سخن گشود: ای امیر!

    در کربلا سه تیر سه شاخه داشتم که آن‏ها را با زهرآمیخته کرده بودم.

    با یکی از آن‏ها گلوی علی اصغر را که درآغوش پدرش بود.

    دریدم.

    با دومی هنگامی که امام‏حسین(ع)پیراهنش را بالا زد تا خون پیشانی‏اش را پاک سازد.

    قلبش‏را نشانه گرفتم و با سومی گلوی عبدالله بن حسن(ع)را که‏درکنار عمویش بود.

    شکافتم.

    مختار که جنایات حرمله را از زبان خودش شنیده بود تصمیم گرفت‏که او را به سخت‏ترین شکل مجازات کند.

    برای روشن شدن چگونگی‏مجازات او حدیث زیر را می‏خوانیم: «منهال بن عمرو که از اهالی کوفه بود، می‏گوید: برای انجام‏حج‏به مکه رفتم.

    بعد از انجام مناسک حج‏به مدینه رفته به حضورامام سجاد(ع)شرفیاب شدم.

    حضرت پرسید: حرمله بن کاهل اسدی چه‏کار می‏کند؟

    گفتم: او زنده است و در کوفه سکونت دارد.

    امام دست‏های خود را به آسمان بلند کرد و فرمود: «اللهم اذقه‏حر الحدید، اللهم اذقه حر النار» ; خدایا!

    داغی آهن را به اوبچشان.

    خدایا!

    داغی آتش را به او بچشان.

    به کوفه بازگشتم.

    مختار ظهور کرده و بر اوضاع مسلط شده بود.

    بعد از چند روز، به دیدار مختار شتافتم.

    او را در بیرون خانه‏اش‏ملاقات کردم.

    به من گفت: ای منهال!

    چرا نزد ما و زیر پرچم مانمی‏آیی و به ما تبریک نمی‏گویی و در قیام ما شرکت نمی‏کنی؟

    گفتم: به مکه رفته بودم.

    باهم گرم صحبت‏شدیم تا به میدان‏«کناسه‏» کوفه رسیدیم.

    در آن‏جا مختار توقف کرد.

    فهمیدم که درانتظار کسی است.

    زمانی نگذشت که چند نفر نزد او آمده گفتند: ای‏امیر!

    بشارت باد که حرمله دستگیر شد.

    سپس دیدم چند نفر دیگرحرمله را کشان کشان نزد مختار آوردند.

    مختار با دیدن حرمله‏گفت: سپاس خداوندی را که مرا بر تو مسلط نمود.

    سپس فریاد زد: الجزار الجزار; (یعنی آی قطع کننده)جزار حاضر شد.

    مختار به او روکرد و گفت: دست‏های حرمله را قطع‏کن.

    او چنین کرد.

    آنگاه فریاد زد: پاهایش را نیز قطع کن.

    جزارچنین کرد.

    سپس صدای مختار بلند شد: آتش بیاورید.

    آتش بیاورید.

    طولی نکشید که با جمع کردن نی‏ها آتشی شعله‏ور شعله‏های آتش‏زبانه می‏کشید.

    حرمله را با دست و پاهای بریده داخل آتش‏افکندند.

    با دیدن این منظره گفتم: سبحان الله!

    مختار که به شگفتی من‏پی برده بود گفت: ذکر خدا خوب است ولی چرا تسبیح گفتی؟!

    گفتم: در سفر حج‏به محضر امام سجاد(ع)رسیدم.

    حضرت جویای حال‏حرمله شد.

    وقتی برایش گفتم که او در کوفه زنده است، دست‏به‏آسمان بلند نموده، فرمود: خدایا داغی آهن و آتش را به اوبچشان.

    اکنون شاهد به اجابت رسیدن دعای امام هستم.

    مختارپرسید: آیا به راستی این سخن را از امام سجاد(ع)شنیدی؟

    گفتم: آری به خدا سوگند شنیدم.

    مختار از مرکب خود به زیر آمد و دورکعت نماز بجا آورد و سجده‏های طولانی انجام داد.

    آن‏گاه فرمود: علی بن‏الحسین(ع) نفرین‏هایی کرد و خداوند نفرین‏های او را به دست‏من اجرا نمود.

    همه کشندگان امام حسین(ع)بعد از حادثه کربلا با مجازات‏های‏دردناکی هلاک شدند.

    همه کسانی که به عنوان سیاهی لشکر، سپاه‏عمربن سعد را همراهی می‏کردند با ذلت و خواری جام مرگ رانوشیدند و یا چشم، دست، پا و یا عضو دیگرشان را از دست دادند.

    نمونه زیر یکی از آن‏هااست: «عبدالله بن ریاح می‏گوید: از نابینایی پرسیدم: چرا چشمت رااز دست داده‏ای؟

    در پاسخم گفت: من در روز عاشورا در سپاه عمربن‏سعد بودم ولی نه نیزه‏ای پرتاب کردم و نه شمشیری زدم و نه تیری‏انداختم.

    پس از شهادت امام حسین(ع) به خانه‏ام بازگشتم و بعد ازاداء نماز عشاء، خوابیدم.

    در عالم خواب شخصی نزدم آمد و گفت: رسول خدا(ص)تو را خواسته است، دعوتش را اجابت کن.

    گفتم: مرا به‏رسول خدا(ص)چه کار؟

    گریبانم را گرفت و کشان کشان نزد رسول‏خدا(ص)برد.

    ناگاه دیدم آن حضرت در یک بیابانی نشسته و آستین‏بالا زده است و حربه‏ای در دست دارد و فرشته‏ای مقابلش ایستاده‏است و شمشیری از آتش در دست دارد.

    نه نفر از رفیقان مرا کشت.به هریک که شمشیر می‏زد از سر تا پایش را آتش فرا می‏گرفت.

    به‏محضر حضرت رفته، دو زانو مقابلش نشستم و گفتم: سلام بر تو ای‏رسول خدا!

    جواب سلامم را نداد.

    پس از مدت طولانی سربرداشت و فرمود: ای‏دشمن خدا!

    احترام مرا از میان بردی و خاندان مرا کشتی و حق مراملاحظه نکردی.

    عرض کردم: ای رسول خدا!

    سوگند به خدا، نه شمشیری زدم و نه‏نیزه‏ای به کار بردم و نه تیری رها کردم.

    فرمود: «صدقت و لکنک‏کثرت السواد، ادن منی‏» راست می‏گویی ولی بر سیاهی لشکرشان افزودی، نزدیک من بیا.

    نزدیک رفتم.

    مقابل حضرت طشتی پر از خون قرار داشت.

    فرمود: این خون فرزندم حسین(ع)است.

    سپس از همان خون، برچشمم کشید و از خواب بیدار شدم و از آن‏وقت تاکنون چیزی نمی‏بینم.

  • فهرست دانلود مقاله امام حسین ‏علیه السلام و دشمنان ایشان

  • ثبت سفارش
    عنوان محصول
    قیمت